X
تبلیغات
janous - آسمان ابری در یک روز زمستانی

آسمان ابری در یک روز زمستانی


وای چه هوایی!! در حال قدم زدن در یک آسمان ابری فصل زمستان هستم. ابرها آنچنان به یکدیگر  گره خورده اند که احساس میکنم هر لحظه روی سرم خراب میشود. آنها با عصبانیت بسیار  یکدیگر را نشانه گرفته و به همدیگر برخورد میکنند و منجر به غرش های مهیب آسمان میشوند. با هربار غرش آسمان تمام تنم به لرزه می افتد. حسی در درونم همانند آتشفشان فوران کرده. حس ترس نیست،حس تنهایی هم نیست،حس عجیبی است که نمیتوانم برایتان توصیف کنم.حس سردرگمی!!! با هر قدم که برمیدارم این حس بیشتر فوران میکند نمیدانم شاید تا بحال این حس برای شما هم پیش آمده باشد شاید خیلی ها  هم این حس را درک نکنند. نمیدانم بگذریم نمیخواهم که همش درباره ی حسم برایتان تعریف کنم. هر چه راه میروم مقصدم دورتر میشود انگار به آن نمیرسم. دستهای سرد و یخ  زده ام را بیرون آورده و با بخار دهانم سعی در گرم کردنشان دارم. به آسمان مینگرم. پرندگان و گنجشکان با بی خیالی تمام در هوای سرد و گرفته زمستانی جیک جیک کرده و بالهایشان را بر فراز آسمان میگسترند. آهی میکشمم د.ست داشتم همانند آنها بالهایی کوچک و ریبا که هر زمان اراده میکردم هر کجا دوست داشتم میرفتم و بر فراز کوه ها به پرواز در می آوردم و به بال هایم می نازیدم و با غرور تمام جهان زیر پایم را نگاه میکردم و به فکر این بودم که چه قدر انسان ها را کوچک و ضعیف می بینم ولی در حالی که نمیدانستم افکارم اشتباه است انسان ها میتوانند با سوزن نوک تیزی ککه سرش پره ای دارد به بالم زده و مرا از پای در آورند. من که آن بالا با غرور به پایین نگاه کرده و انسان ها را به تمسخر گرفته که این موجوداتی که بر روی زمین راه میروند و هر کدام مقصد معینی دارند هیچ استعدادی ندارند،نمیتوانند حتی از زمین اندکی فاصله گرفته و به پرواز در آیند، آنها موجوداتی هستند که هیچ استعدادی از خود ندارند فقط میتوانند روی زمینی خاکستری رنگ راه بروند که اگر هر لحظه زمین برداشته همگی به زیر زمین میروند آن ها نمیتوانند جیک جیک کنند تنها قابلیتشان کلمه هایی عجیب و غریب است که با یکدیگر صحبت میکنند. به نظر من این کلمات هیچ گونه مفهونی ندارند. گاهی اوقات دود هایی از سرشان بلند شده و ما افکارشان را تماشا میکنیم. ها ها ها ها  ببخشید ناگهان خنده ام گرفت انسان ها نمیدانند که ما افکار آن ها را میخوانیم و با تمام افکار آن ها آشنایی داریم که انواعی از آن ها : افکار پلید، افکار رویایی، افکار پر مشغله، افکار غصه دار و ...... همان طور که در این افکار غرق هستم ناگهان جسم تیزی با من برخورد میکند ولی چون بدنم بی حس شده چیزی متوجه نمیشوم. بال میزنم ولی احساس میکنم دارم پایین می آیم بال میزنم،بال میزنم و تلاش برای بالا رفتن دارم ولی هر لحظه دارم به زمین نزدیک تر میشوم. ناگهان با جسم سرد و یخ زده ای برخورد میکنم و پخش آن میشوم. چشمانم را می بندم و دیگر باز نمیکنم. لبخندی بر روی لبانم نقش می بندد. از روی زمین بلند شده و به پرواز در می آیم. شادی در درونم فوران کرده است. همان طور که بالا میروم با جسم بی جان و یخ زده خود بر روی زمین  مواجه میشوم و بالا میروم، دیگر هیچ کس مرا نخواهد دید. دارم به سوی اصلی تریت مقصد خود به پرواز در می آیم. سرم را تکانی میدهم وای، من در این مدت وسط کوچه ایستاده بودم و خیالبافی میکردم با بوق شدید ماشینی مواجه شدم راننده ی ماشین با ناسزا کفتن و گذاشتن دستش روی بوق از کنارم با سرعت رد میشود . به خود می آیم ، تصمیم میگیرم به خانه برگردم در راه برگشت خانه گنجشک کوچک و یخ زده ای را مشاهده میکنم. او هم سرگذشت همان گنجشک داستان مرا داشته. قطرات اشک روی گونه های یخ زده ام جاری میشود. به در خانه میرسم ، یاد تکلیف انشایم می افتم ( آسمان ابری در یک روز زمستانی). تصمیم میگیرم اتفاقی که امروز برایم رخ داده را برای موضوع انشایم بنویسم. وارد خانه شده و به اتافم میروم، برگه ای از کمدم برداشته و شروع به نوشتن میکنم. وای چه هوایی......              

   نویسنده: رومینا طاهری                                                        

[ سه شنبه 14 خرداد1392 ] [ 14:57 ] [ Romina ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،