وداع
روز خیلی گرمی بود عرق از پیشانی ام سرازیر بود . همانطور که عرق پیشانی ام را پاک می کردم گفتم :«یاسی به نظرت امروز روز خیلی گرمی نیست ؟» نگاهم که به یاسی افتاد خنده ام گرفت ولی سعی کردم خنده ام را قورت بدهم چون یاسی به طرز خنده داری صورتش سرخ شده بود همانطور که با مجله ای خودش را باد می زد گفت:«آره امروز روز خیلی خیلی گرمیه !»
همیشه سوالم این بود که چرا یک کولر یا حداقل یک پنکه در کلاس های درس ما نیست . روزانه تعداد زیادی از بچه ها حالشان بد می شد و تا چند روز نمی توانستند به مدرسه بیایند همین طور که در فکر فرو رفته بودم ناگهان با صدای یاسی به خود آمدم . -«رومینا به چی فکر می کنی ؟»-«هیچی ...»
روز های آخر بود. مدرسه ها تمام می شد وچند روز دیگر امتحانات هم تمام می شد . ولی با تمام شدن امتحانات یاسی هم می رفت کانادا .
خیلی ناراحت بودم . چون سال دیگر یاسی نبود . یک جور احساس دلتنگی داشتم . سعی می کردم به رویش نیاورم چون یاسی گفته بود که چیزی از این بابت به او نگویم چون خود او هم ناراحت بود . سعی می کردیم روز های آخر را بیش تر با هم باشیم فقط سه امتحان دیگر مانده بود تا امتحانات تمام شود .
«یاسی»
اون روز رومینا خیلی توی فکر بود . ازش که پرسیدم چرا توفکری جوابش فقط هیچی بود . ولی من حدس زده بودم که فکرش چیست و فکرش را خوانده بودم . تنها فکرش رفتن بود من هم خیلی خوشحال نبودم ولی مادر و پدرم می گفتند که باید به کانادا برویم و آنجا تحصیلاتم را ادامه بدهم همیشه در خانه ی ما بحث این بود که یاسی دبیرستان نباید در ایران باشد ولی من همیشه مخالفت می کردم چون نظرم این بود که اگر خوب درس بخوانم می توانم در بهترین دانشگاه های ایران تحصیل کنم ولی خانواده ام این عقیده را نداشتند ناگهان رومینا بی مقدمه پرسید : یاسی چرا داری میری ؟چرا میخوای منو تنها بذاری و بری ؟چرا ؟ چرا ؟چرا؟ نمی دونستم چه جوابی به رومینا بدم سعی می کردم بحث رو عوض کنم و گفتم :«راستی رومینا میای امروز بریم استخر ؟»
«رومینا»
تا اومدم به یاسی بگم که چرا بحث رو عوض می کنی برگه های امتحان اجتماعی را آوردند . دلهره ای به دلم افتاد همیشه زمانی که برگه های امتحانی را می خواستند توزیع کنند همینطور می شدم . با صدای بلندی گفتند : همه سر جای خود بنشینند . یاسی از من خداحافظی کرد و گفت :«بعد از امتحان در حیاط منتظرم می ماند .» برگه ها شروع به توزیع شدند . چشمم به شماره صندلی ام که افتاد عدد ۵۴را نشان می داد. میزم نسبت به صندلی های دیگر جای خوب و خنکی بود . امتحان شروع شد. ساعت ۱۱:۰۵ شروع کردیم ۵۰دقیقه وقت داشتیم امتحان راحت بود . ومن هم خیلی خوب امتحانم را دادم . پالتویم را برداشتم و جامدادی ام را بستم و برگه ام را دست مراقب دادم تازه متوجه شدم که یاسی هنوز بیرون نرفته و در حال فکر کردن بود چشمکی زدم زدم و با اشاره ای به او فهماندم که منتظرش نمی مانم .و به خانه می روم . سرش را تکان داد. در را باز کردم با صدای قیژ قیژ در همه ی بچه ها سرشان را بالا آوردند .
«یاسی»
بعد از اینکه صدای قیژ قیژ در که رومینا بازش کرد و همه را از جا پراند خیلی ناراحت شدم . دیگر تمرکزی روی امتحان نداشتم البته تقریبا تمام شده بود . ولی خیلی ناراحت بودم که چرا رومینا منتظرم نمانده .
برگه ام را مروری کردم و آنرا به مراقب دادم و در را آهسته باز کردم که صدای قیژ قیژش بچه ها را نپراند .
به طرف خانه راه افتادم در طول را ه خانه همه اش فکر میکردم که حتما رومینا به خاطر سلامی که جواب نداده بودم ناراحت است به خانه که رسیدم بعد از استراحتی کوتاه آماده خواندن امتحان فردا شدم .
فردا امتحان املا داشتیم و بعد از ان یک امتحان دیگر با قی می ماند . یعنی فقط یک روز دیگر رومینا را می دیدم یعنی وداع آخر .
«رومینا »
دو روز گذشت ...انگار که خواب می دیدم . امتحان را دادیم زمان خداحافظی با یاسی فرا رسید . بعد از امتحان در حیاط منتظر من مانده بود . هر دو ساکت بودیم . آن روز از مادرم اجازه گرفته بودم که بیشتر در مدرسه بمانم تا شاید با یاسی بیشتر باشم . با هم به پارک برویم . چون به هر حال بهترین و نزدیک ترین دوستم داشت می رفت .و من دیگر او را نمی دیدم .
یاسی پرسید : رومینا عصر می یایی آخرین وداعمون رو بریم استخر ؟ سری تکان دادم که را ضی هستم. نمی توانستم حرف بزنم بغض کرده بودم اگر کلمه ای به زبان می آوردم بغضم می ترکید و گریه ام می گرفت و اگر گریه ام می گرفت دیگر به این راحتی ها بند نمی آمد . ثانیه ها به سرعت می گذشت و به همراهش ساعت هم جلوتر می رفت . انگار که ان روز سا عت با ما مسابقه گذاشته بود .
«یاسی »
تا چشم روی هم گذاشتیم . عصر شد . به رومینا زنگ زدم و گفتم که حاضر است بیاید بریم استخر . او هم قبول کرد . بعد از مدتی همدیگر را در رختکن استخر پیدا کردیم . دوش گرفتیم و به استخر رفتیم مدت سانسش کم بود . ۱ ساعت و ۵ دقیقه . البته ما کمی دیر امده بودیم . در هر صورت وارد استخر شدیم به قسمت کم عمق رفتیم . قسمت کودکان دیگر به درد ما نمی خورد . بعد از کمی بازی و مسابقه در اب کنار استخر نشستیم . و حرف زدیم . رومینا خیلی صحبت نمی کرد . انگار که از دست من ناراحت بود . همه اش برای خودش شنا می کرد و گاهی اوقات هم می دیدم که ناگهان در اب نیست . و متوجه می شده که تنهایی به سونا و جکوزی رفته و به من خبر نداده . با بی تفاوتی پرسید : فردا کی می رین . ؟ تعجب کردم حتی ذره ای احساس در صدایش دیده نمی شد . ذره ای بغض یا حتی دلتنگی . گفتم : فردا بعد از ظهر . همه وسایلمون رو فروختیم . فقط چند تا تیکه دکوری و چیز های کوچیک مونده که با خودمون می بریم .
«رومینا »
به یاسی پیشنهاد کردم که برویم . با تعجب گفت که چرا به این زودی؟ ولی من اصرار کردم . بعد از اینکه آماده شدیم وقت خداحافظی بود . جالب شده بود .خداحافظی در استخر یعنی در واقع در رختکن استخر .
وقتی همدیگر را در آغوش گرفتیم هر دویمان بغض کردیم . و گریه مان گرفت . بعد از یه عالمه گریه و صحبت دیگر دیر شده بود . حتی استخر هم خالی شده بود . زنگ زدم به مادرم . که بیایند دنبالم . دلم نمی خواست که بروم ...کاش می شدباز هم با یاسی در استخر بمانیم . ..
«یاسی»
فردا صبح تاکسی دم در منتظر بود . ساک ها را برداشتیم و به طرف فرودگاه به را ه افتادیم .
پروازمان به مقصد تورنتو بود . بعد از گرفتن بلیط ها وارد پرواز شدیم . نمی خواستم بروم. انگار نمی توانستم وارد هواپیما بشوم انگار پاهایم قفل شده بود . تعداد زیادی مسافر پشتم منتظر بودند . می خواستم از پله های هواپیما بروم پایین اما نمی شد . ناگهان با صدای اعتراضی از پشتم احساس فشار کردم و ناخوداگاه وارد هواپیما شدم . و با تردید به مهماندار هواپیما نگاه کردم ...
«رومینا »
تا یک ماه از یاسی خبری نشد . قرار بود زمانی که به تورنتو رفت برایم شماره اش را بفرستد . ولی هیچ خبری نشد . نمی دانم چرا دیگر نتوانستیم با هم ارتباط برقرار کنیم . . ولی من هیچ وقت خاطره روزهای زیبای دوستی ام را با یاسی فراموش نمی کنم . و به یاد گذشته ها و قهر هایمان خنده ام می گیرد . ...
الان ۱۰ سال از آن موقع می گذرد . و من کم کم دارم پزشک دارو ساز می شوم . اما هنوز نتوانسته ام خاطره ی یاسی را فراموش کنم .....
نویسنده : رومینا طاهری