آن روز قرار شد با مادر و پدرم به بیرون برویم خوشحال بودم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم شیشه ی ماشین را پایین دادم چه هوای خوبی! نسیم خنکی به صورتم می وزید محو دیدن کوه ها شدم چه برف زیبایی بر روی قله های کوه ها دیده میشد گرمای خورشید بر روی کوه ها می تابید و برف ها را آب میکرد پدرم کنار چشمه ای نزدیک کوهی ایستاد پیاده شدیم برف هایی که بر اثر گرمای خورشید آب شده بودند مانند رود زیبایی از بالای کوه جاری بودند چه رود زیبایی بود خیلی ساکن بود هیچ حرکتی نداشت سنگ هایی زیبا دور آن را احاطه کرده بودند دیگر وقت آن بود که برویم دوست نداشتم برویم آنجا جای خیلی خیلی زیبایی بود سوار شدیم باز هم محو دیدن تصاویری که میگذشت شدم به جایی رسیدیم که مجسمه اسبی در آن قرار داشت که بدنش از نقره پوشیده شده بود چشم های زیبایی داشت با چشم های خیره اش احساس میکردم به من نگاه میکند به حدی این اسب زیبا بود که متوجه سربازی که رویش نشسته بود نشدم سرباز لباس فولادی به تن داشت و شمشیری نقره ای که در دستش بود و کمربند طلایی که به لباسش آویزان بود جلوه ی خاصی به آن میدان داده بود واقعا زیبا بود نقره هایی که روی روی مجسمه کار شده بود میدان را نورانی کرده بود با خود فکر کردم که حتما این مجسمه نمایانگر یکی از وقایع تاریخ است دیر وقت بود باید بر میگشتیم ولی آن رود و آن مجسمه اسب واقعا دیدنی بود خیلی خوش گذشت من هیچ وقت آن روز را فراموش نمیکنم.

نویسنده : رومینا طاهری